ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

گلرنگ

بابا جون مهدی زحمت کشیدن و 28اسفند رفتن این عکستو از هایپر استار گرفتن... ممنونم بابایی، همه عاشق این خندیدنت شدن، آخه واقعا سرحال بودی... ...
4 فروردين 1391

پارسا

میخواستم با پسرعموت یه عکس درست و حسابی ازت بندازم خیلی ناآرومی کردی نشد... ...
27 اسفند 1390

اسفند90

تقریبا بعد از عروسیه خاله منا، من و شما به نوبت هی مریض شدیم، شما رو که سه بار بردیم دکتر، تا 22 اسفند هم دارو مصرف کردی که الهی بمیرم خیلی سخت بود... تو همین گیر و دار من هم می خواستم خونه تکونی کنم که خاله مریم و مامان جون و عمه لیلا اومدن کمک و جا داره همینجا ازشون تشکر کنم... دیگه نشد امسال بریم نمایشگاه بیشتر هم بخاطر حال شما بود... شب چهارشنبه سوری هم دعوت شدیم خونه ی مامان زندایی صبا، خیلی شب خوبی بود... اینم یه عکس از سفره هفت سینی که برای زندایی بردیم... شما هم حسابی این شب سرحال بودی و کلی دلبری کردی... اواخر مراسم بود که خبر فوت عموی بابا رو دادن که بابا مجبور شد مجلس و ترک ک...
27 اسفند 1390

حقوق دایی هادی

دایی هادی ده روز رفت نمایشگاه پارک ارم به عنوان فروشنده محصولات دایی ها، با حقوقش هممون و به این کیک دعوت کرد... ...
27 اسفند 1390

هفت ماهگی

عزیز من گل من هفت ماهگیت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک           ...
17 اسفند 1390

هفته خاله منا

دوشنبه خرید آقا داماد، دایی علی، شوهر خاله منا رو بردیم، پسرم هم در این مراسم مثل همیشه شرکت با شکوهی داشت... سه شنبه ابوالفضل برای بار اول رفت آرایشگاه و موهاشو واسه عروسی مرتب کرد... مبارکه عزیزم 5 شنبه 4 اسفند عروسیه خاله منا بود، از اونجاییکه شما روز قبلش تو خونه بهونه گیری کردی تصمیم گرفتیم که آرایشگر بیاد خونه ی مامان جون اینا و اونجا آماده بشم، راستش خیلی برام سخت بود که برم آرایشگاه... از طرفی برای شما هم بهتر و راحت تر شد که تو خونه آماده شدیم... خاله منا ماه شده بود، مبارکه خاله منا ... ابوالفضل هم در سالن مامان و زیاد اذیت نکرد، اول خوابید ... بقیه ی مجلس هم همه کمکم کردن ک...
7 اسفند 1390